تبليغاتX
برگریزان اقلید
بنام خدایی که اشک را افرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 22:51  توسط علی | 
 

 

خبـربــه دورتـریـن   نقطـــه ی جهـان بـــرسد

نخـواست او بــه مـن خسته بی گمان بـرسد

شکنجـه بیشتر از ایـن کـه پیش چشم خودت

کسی کــه سهـم تو باشد بـه دیگـران بـرسـد

چه می کنی  اگــراو راکه خواستی یک عمر؟

بــــه راحتی کسی از راه نــاگهان  بــــرســد

رهــــا کنی  بـــرود   از دلت جـــدا  بــــا شــد

بـــه انکـــه دوسترش داشته بـــه ان بــرسد

رهـــا کنی بـــرونـــدودوتـــا پــرنـــده شونـــد

خبر بــــه دورتــــریـــن نقطــه جهـان بـــرسد

گلایــــه ای نکنی... بغض خـــویش را بخوری

کــه هـق هـق تــو مبادا بـه گوششان برسد

خــدا کند کــه...نــه نفرین نمی کنم کــه مباد

بــه او کــه عــاشق او بــوده ام زیـان بــرسد

خـــــدا کند فقط  ایــن عشق از سرم بــــرود

خــــدا  کنــد که فقط  زود آن زمـان زمان ....

   شعر: نجمه زارع

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 19:24  توسط علی | 

گــر خـدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم


سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند


خــادمــان بــاغ دنیا را ز روی خشم میگفتم


بـــرگ زرد مــاه را از شاخـــه ها جـدا سازند


نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش


پنجهء خشم خــروشانـم را زیــر و رو میریخت


دستهای خته ام بعد از هزاران سال خاموی


کـــوهها را در دهــان باز دریاها فـرو میریخت


میگشودم بنـــد از پــای هــزاران اختر تبــدار


میفـانــدم خون آتش در رگ خــاموش جنگلها


میدریـــدم پـــرده هــای دود را تــا در خـرو باد


دختر آتش برقصـــد مست در آغــوش جنگلهـا


میــدمیــدم در نی افسونی بــــاد شبانگاهــی


تا ز بستر رودها ، چون مارهای تشنه ، برخیزید


خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن


در دل مــرداب تــار آسمـان شب فــرو ریــزنــد


بــادهـا را نـرم میگفتم کــه بر شط شب تبدار


زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند


گــورهـا را میگشودم تا هزاران روح سرگردان


بــار دیگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند


گــر خدا بــودم ملائک را شبی فریــاد میکردم


آب کــوثــر را درون کــورهء دوزخ بجــوشـانند


مشعل ســوزنـده در کف،گلهء پرهیزکاران را


از چــراگــاه بهشت سبز دامــن بـــرون رانند


خسته از زهد خدائی،نیمه شب در بستر ابلیس


در سراشیب خطائی تازه میجستم پناهی را


میگزیـــدم دربهــای تـــاج زریـــن خــداونــدی


لـــذت تـــاریک و دردآلـــود آغــوش گناهی را

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 15:2  توسط علی | 
چون جاده به زخم رفتن اراست مرا        یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا

ایـن بــود تمام مــــاجرای مـــن او          می خواستمش ولی نمی خواست مرا

شعر: ایرج زبردست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 4:10  توسط علی | 
اگر تنهاترین تنهایان شوم بـاز خـدا بـامـن است او

جـانشین همه تنهائی های من است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 2:33  توسط علی | 

اشكــم چكد هــر نيم شب بر صفحه قرآن مــن

گويي كه آتش مي‌زند هر شعله‌اش بر جان من

قـــرآن مگـو، درياست اين، درياي ناپيداست اين

تــاجاودان برجاست ايــن هر واژه‌اش برهان من

از دولت هــر آيــه‌اي ، بينم ز رحمت ســايــه‌اي

هـــر دم پناهـــم مي‌دهــد ، از آتش پنهان مـن

هـــر جملــه لرزانـد مـرا و ز شوق ، گـرياند مرا

لطف خــدا، خـواند مرا، صد واي ، از حرمـان من

هــر سوره‌اش «دارالشفاء» در نور آن عطر صفا

پـــردرد نــاپيدا بــود، قـــرآن مــن ،‌درمــان مــن

از حــق نــدا آيــد كه هان! اي بنده آلوده جـان!

آخــر چــرا پيچيده‌اي سر از خــط فـرمــان من ؟

چــون مــرغكان خــانگي غمگيني از بي‌دانگي

بينايني تــا روز و شب گسترده بيني خوان من

گــويــد : چــرا تــردامني؟ راه مخــالف مي‌زني

مــن با تــوام،‌تو از مني: تو جان من ،‌جانان من

گـاهي برآيد اين صلا: روزي به من گفتي: بلي

اكنون چه كوشي بي‌سبب تا بشكني پيمان من

دعــــوي معبود مـكــن، ‌آهنگ نـــابــودي مـكن

اي بنده نمــرودي مكن، پــروا كن از تــوفان من

من جنتم، آتش تويي ، من رحمتم، سركش تويي

خـــود را چــرا افكنده‌اي در شعله عصيان مــن ؟

از قــرب مــا دوري مكن و زيــار مهجوري مكن

در گـلشن رحمت درآ اي بـلبـل بستـان مــن !

دلخستگان را يــاورم، لب تشنگان را كــوثــرم

از تــو، به تــو عاشق ترم، من آن تو، تو آن من

از گـل بــه دل پــرداختم تا از تــو آدم ســاختم

شيطان مشو، بيرون مرو از حلقه عـرفان مـن

 

مهدي سهيلي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 13:35  توسط علی | 


به پسرم درس بدهيد

 

او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به

 

 پسرم بياموزيد كه بـه ازاي هر شياد ، انسان صـديقي هـم  وجــود

 

 دارد . بـــه او بــگوييد ، به ازاي هـــر سياستمدار خـودخواه ، رهبر

 

 جــوانمردي هــم يافت مي شـود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر

 

 دشمن ، دوستي هم هست . مي دانـم كه وقت مي گيرد ، اما به

 

 او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن

 

 است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن

 

 پند بگـــيرد . از پيروز شدن لـذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر

 

 داريد . بــه او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .

 

اگر مي توانيد، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به

 

 او بگـوييد تعمق كند ، به پـرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق

 

 شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند

 

، دقيق شود .

 

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با

 

 تقلب به قبــولي نرسد . به پسرم يــاد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با

 

 گردن كش هــا ، گــردن كش باشد . به او بگــوييد به قـايدش ايمان

 

 داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .

 

بــه پسرم ياد بــدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به

 

 نظرش درست مـي رسد انتخاب كند .ارزش هــاي زنــدگي را  بـه

 

 پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج

 

 اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كــه از اشك ريختن خجالت نكشد .

 

به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند

 

، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .به او بگوييد كه تسليم

 

 هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با

 

 تمام قوا بجنگد .در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما

 

 از او يك ازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد

 

 كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه

 

 مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 3:29  توسط علی | 

 

 

مـن آبـادی نمی خـواهم، خرابـم کن، خـرابم کن

 

بسـوزان، شعـله ام کن، در دهـان شعـله آبم کـن

 

 

خوشا آن شب که با آهی بسوزم هستی خود را

 

خــدایـا تا گـریــزم زیـن تـن خــاکی، شهابــم کـن

 

بــه نعمت نیستم مـایـل، خـدای خـانـه را خـواهم

 

مـرا گـر عـاشق صـادق نمـی دانـی، جـوابـم کـن

 

اگــر جنب بــود بی تــو، و گــر دوزخ بــود بـــا تــو

 

ز جنت هــا گـریـزانـم،  بـه دوزخ هـا  عـذابـم  کـن

 

ز شرم تنـگـدستــی، میـگـریـــزم از تـهیـدستــان

 

مــرا ا ی دست قــدرت یــا بمیــران یـا سحابم کن

 

دلــم خـواهـد بسـوزم، تا به عالم روشنی بخشم

 

تــو ای مهر آفــریـن در بــرج هستـی آفتـابــم کن

 

پس از مــرگــم تــو ای افسانه گــو سوز نهانم را

 

 

ببر در قصــه هــا افسـانــه یٌٌٌٌٌٌٌٌٌ صـدهـا کتابـم کن ٌٌٌٌ

 

صادق هدایت

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 2:55  توسط علی | 
شدکوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد بـا شب وگریه روبرو عـاشـق او

پــا یــا ن حکــــا یتــم شنیــد ن دارد

من عــا شق او بـود م واوعــاشق او

انتخاب از : معصومه کرمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:40  توسط علی | 
در مـد رسه از نشــاطـمان کم کـرد نـد

ازفــرصت ارتبـا طمـان کـم کـــرد نــد

هـر وقـت به هم عشـق تعـارف کردیـم

از نمره انـضـبا طـمـان  کــــم کرد نــد 

انتخاب از :مصومه کرمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 13:51  توسط علی |